ماه من ! وقتي كه آمدي ، نيمرخم كامل شد .
ديگر از آوار سايه ها نمي ترسم،كه شبم از امروز
به قدوم تو نور باران شد ! تاريكي را مي شناختم
چرا كه در دوري از تو در شبهاي انتظار ،
وجب به وجب سياهي را اندازه گرفته بودم و در پرتو
بدر ديدارت دريافتم كه ترس ها را ارتفاعي نيست!
ماه من ! وقتي تو آمدي ديدم كه دريا از انديشه هاي
پرمهر تو به جوش آمد ، و طبيعت با آهنگ منور ورود
تو خود را شناخت، امواج به رقص آمدند و
مرغان دريايي در آشيانه هاشان به آرامي خفتند.
ماه من! وقتي تو آمدي ، پرده پرده شب ،
به سپيي نزديك تر شد و جير جيرك ها به شوق
ديدارت ، ترانه هاي عاشقانه سرودند ...؟
ماه من! وقتي تو آمدي دلم به رويت خنديد !
اندوه تنهايي ام در زلال چشمه هاي نگاهت خود
را شست و سحر و جادوي حضورت مرا به يادم آورد.
ماه من ! وقتي تو آمدي ، ديدي كه من عاشقم !
فرياد مي زنم و كوچه هاي برفي را از خواب بيدار مي كنم .
مي خواهم به دل كوبه هاي من گوش بسپارند و همراه
من چرخ بزنند ، همه آوازهاي خفته در رگ درختان خوابزده!
اي همه من ! كجا مي گريزيد؟! عشق سهم ماست!
اين دست را هر جا به سمتت جاودانگي را پيشكش مي كند
بگير و رها مكن!تب كن و در تب بسوز !
اين لقمه هاي نور بايد كه حنجره ات رابسوزاند ،
تا نسوزي طعم گواراي عشق خنكت نخواهد كرد.
ماه من! وقتي كه تنهايي مجالي شد تا تو را بيابم ،
وقتي سكوت شبانه ام فرصتي شد تا صداي قدم هاي نوراني ات
را بيابم ، وقتي دور از هاي و هوي مشغله ها بر قلبم فرود آمدي،
از آن پس دريافتم كه زندگي خط فاصله اي است از اين جا
تا ابديت ، لحظه ها كوتاه نيستند و هر لحظه با حضور
عشق عمري به بلنداي عمر زمينيان دارد و قدرتي
به عظمت خواستن و توانستن...
ما من! پس از امروز دريافتم ، زندگي معجزه حيات است،
زندگي با كلمه هاي من ساخته مي شود و هر كلمه اي
ردپاي معجزه اي است . پس مي توانم زيبايي را با كلماتم
بيافرينم ، هرگاه كسي خشم داشت بدانم به نوازش و كلام
مهر آميزي نيازمند است ، هرگاه كسي نوميد بود به كلماتي
كه سپاس اورا ابراز كنند محتاج است ، هرگاه كسي حسد
مي ورزيد نياز دارد كه ديده شود ، اكر كسي شاكي و گله مند
بود نياز دارد شنيده شود ، اگر كسي تلخ بود نياز دارد
مهرباني دريافت كند ، واگر كسي ستم مي كند نياز داشته
دوست داشته شود ،اگر كسي بخل مي ورزد بايد كه بخشيده شود
و همه اين سايه ها در روح و روان ما نياز دارند كه عشق
بر آن ها چون باران ببارد ،ببارد و ببارد...
ماه من! از امروز دريافتم كه زيبايي را نمي توان
حبس كرد، زيبايي در پي آشكار شدن و ديدن است،
اگر خودت را حبس كني ، يعني زيبايي درونت را نمي شناسي
اگر جرات عاشق شدن و مهر ورزيدن نداري ، يعني نمي داني
چه جاذبه هايي در انتظار ظهورند!پس به دنبال تپش هاي
دلت برو ، و از هر اتفاق و حادثه زيبايي ياد كن از
همخواني باد با آواز كلاغ ها ، از فرو چكيدن قطره هاي آب
ار ناوداني بر ديوار ، از خطوط به هم پيوسته كف دستهايت ،
از صداي وزش بي صداي برف بر پيكر درختان لخت ،
از ريشه هاي زنده در خاك ، از هر تصويري كه ديدن آن تو را
حساس تر و لطيف تر مي كند.از هر آن چه هست و ديده نمي شود!
ديده مي شود ،گفته نمي شود ، گفته مي شود و شنيده نمي شود!
اين گونه به زيبايي درونت هدايت مي شوي و زيبايي تو را
به تپش هاي عاشقانه زندگي هدايت مي كند،
و سايه غم ها را به پرتو نور مباركش مي زدايد.
ماه من! دلم تو را مي خواهد.مرا به ديدارت مانوس كن !
تو صدايم زدي ! صدايت را شنيدم .تو را كه از هميشه زيباتري،
تو را به همه مشتاقان پيشكش مي كنم ،
ماه من وقتي كه تو آمدي ،وقتي كه تو آمدي...