تبليغاتX
بی تو ای سرو روان باگل چکنم

بی تو ای سرو روان باگل چکنم

دنیای رنگاورنگ

با سلام وعرض ادب خدمت تمامی دوستان گل وعزیز ومحترم.

اولا :این گل زیبا را به شما همه عزیزان تقدیم میکنم واز همه ی شما عزیزان ممنون

وسپاسگزارم که همیشه بهم سر میزنید.

دوم :فرارسیدن ماه ضیافت الهی را به شما وخانواده های محترمتان تبریک عرض

میکنم.انشا الله که طاعات وعباداتتان در درگاه حق مورد قبول واقع گردد

سوم :این آخرین پستم بود .به امید خدا بعد از  ماه مبارک رمضان با پست های جدید 

به خدمتتان میرسم.شما همه عزیزانم را بخدای ایزد منان می سپارم به امید دیدار یا

علی

www.beterkoonim.com  عکس ها و تصاویر متحرک عشقولانه بسیار دیدنی و زیبا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 2:53 قبل از ظهر  توسط اشک شمع ، مطرب عشق  | 


 

 

وقتی خدای آسمونها بنده هاشو می آفرید

باقلم بلور مهرو محبت با جوهر طلائی رنگ می نوشت

رو پیشونیا قصه خوب سرنوشت وقتی نوبت به من رسید

خدای آسمونها دید بلور نوک قلم شکست

کفتر نوک طلا از مرغ غم یه پر گرفت نوشت.

رو پیشونی من قصه تلخ سر نوشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط اشک شمع ، مطرب عشق  | 

بارغم

     

دست روزگار بین ما حصار کشید.برگ برگ روزهای رفته مان در آتش دوری سوخت وخاکستر به جا مانده از آن،همراه باد رفت.بادبادک های سر به هوا در ناکجا گم شدند وفقط در دل ها ی ما غصه ماند وغم مشق های ننوشته مان ،شیطنت های کودکی مان هم گم شد ورد لی لی های گچی  کشیده  شده بر روی زمین ،همه با یک نم باران پر کشیدند .اما من از یاد نبرده ام که تو مسئله های ریاضی مرا حل می کرد ومن ،انشای فردای تو را می نوشتم .ولی افسوس که پشت حصار سال ها ،کودکی هایمان را گم کردهایم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 9:51 بعد از ظهر  توسط اشک شمع ، مطرب عشق  | 

عشقی که تو رو عاشق میکند

lمرداب

                          وبه نام خداوندی که پاییز را آفرید تا عشق را ترجمه کند.....

در تمام مدتی که در این ساحل غم عاشقت بودم

هرکجا رفتم ، هر کجا نشستم فقط از تو سرودم

تو تنها بهانه ام بودی برای بودن در این دنیا

تو نیلوفری بودی که مرداب می رسید با تو به دریا

تو امید نا امید من بودی در شبهای تنهایی

مبادا بپرسی از من که در سرزمین غمهایی؟

وقتی که نباشی شهر آرزو هم رنگ غم می گیرد

آسمون چشم من بخاطرت برای من می گیرد

افسوس تو رفتی و نکردی حتی یک لحظه درکم

نفهمیدم آخرش هم از چه بود که تو کردی ترکم

کاش لااقل حرفی می زدی بی خبر نمی رفتی

کاش بهانه ای می آوردی بی صدا نمی رفتی

حالا که رفتی و نیستی هر کجا هستی شاد باش

از غم من،از غم این روزگار بی وفا آزاد باش

ولی بدان، بعد از این با چشم باز عاشق شوی

بگذار آن عشق بر دلت بشیند بعد عاشق شوی

می روم سنگین و تنها با کوله بار غم میان شبها

ناگهان ندایی رسید که ای عاشق تو نیستی تنها

آن بزرگی که میان عشق و رویا،میان سرزمین ها

خدایش می نامی، محبت دارد بر تو بیش از اینها

در این میکده عشق هرآنکه عشق حق را پیداکند

بی کم و بیش عهد دولت خویش را امضا کند.....!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 11:35 قبل از ظهر  توسط اشک شمع ، مطرب عشق  | 

 

عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست

عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو

عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي

عشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي

عشق يعني دشت گلكاري شده ؛ در كويري چشمه اي جاري شده  

يك شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امكان با يك گل بهار

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 10:8 قبل از ظهر  توسط اشک شمع ، مطرب عشق  | 

ستاره اي در شبستان تيره و تاره درونم درخشيدن گرفت

شريك عشق تو شدن يعني همنفس شعر و ترانه شدن

يعني چون ابري تيره به دريا زدن وديوانه شدن

شريك عشق تو شدن يعني عاشقي به سان يك مجنون

يعني قطره باراني در دل كوير جاري شدن

شريك عشق تو شدن يعني ديوانه وار عاشق شدن

زدن به كوه و بيابان و سرمست لحظه اي ديدار تو شدن

شريك عشق تو شدن يعني چون ماهي به دريا رها شدن

به ديدن مهتاب شب رفتن و براي لحظه اي ستاره شدن

شريك عشق تو شدن يعني چون ابري بهاري در اسمان خروشان شدن

همسفر كبوترهاي عاشق و براي عمري مبتلا به عشق شدن

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 5:52 قبل از ظهر  توسط اشک شمع ، مطرب عشق  | 

ای مهربان ترین مهربانان

 

ای سرآغاز هر آغاز و ای بی پایان هر پایان، ای خدای من که تمام زیبایی ها مختص به توست. من را به سوی این زیبایی ها هدایت فرما که هنگام با سمفونی طبیعت، سرود عشق بخوانم و همواره طلوعی دیگر داشته باشم. ای نزدیکتر از هر کس به من، به حکمتت سوگند در شناختت، نمی دانم بهترین کلمه برای توصیفت چیست. هر گاه به درونم که جایگاه واقعی توست می نگرم، پیام های از درونم می جوشد که همه ی آنها هستی ولی هیچ کدام از آنها نیستی. در شناختت هر گاه بیشتر می اندیشم بیشتر نمی دانم و این گونه است که نمی دانم. به من آرامش ده که به این آرامش بیشتر و بهتر از هر زمانی نیاز دارم. ای مهربانترین مهربانان، ای الرحمن الراحمین، ای بخشاینده ترین بخشاینده ها، ای رب العالمین و ای پوشاننده ترین عیبها، ای ستارالعویب، با من مهربان باش، مرا ببخش و عیبهایم را بپوشان و مرا از بدی ها دور گردان و به خود نزدیک فرما که تو بهترین بهترینی. آمین.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط اشک شمع ، مطرب عشق  | 

تقديم به تو .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 3:24 قبل از ظهر  توسط اشک شمع ، مطرب عشق  | 

خانه ی عشق


 

 ماه من ! وقتي كه آمدي ، نيمرخم كامل شد .

ديگر از آوار سايه ها نمي ترسم،كه شبم از امروز

به قدوم تو نور باران شد ! تاريكي را مي شناختم

چرا كه در دوري از تو در شبهاي انتظار ،

وجب به وجب سياهي را اندازه گرفته بودم و در پرتو

بدر ديدارت دريافتم كه ترس ها را ارتفاعي نيست!

ماه من ! وقتي تو آمدي ديدم كه دريا از انديشه هاي

پرمهر تو به جوش آمد ، و طبيعت با آهنگ منور ورود

تو خود را شناخت، امواج به رقص آمدند و

 مرغان دريايي در آشيانه هاشان به آرامي خفتند.

ماه من! وقتي تو آمدي ، پرده پرده شب ،

 به سپيي نزديك تر شد و جير جيرك ها به شوق

ديدارت ، ترانه هاي عاشقانه سرودند ...؟

 ماه من! وقتي تو آمدي دلم به رويت خنديد !

اندوه تنهايي ام در زلال چشمه هاي نگاهت خود

را شست و سحر و جادوي حضورت مرا به يادم آورد.

ماه من ! وقتي تو آمدي ، ديدي كه من عاشقم !

فرياد مي زنم و كوچه هاي برفي را از خواب بيدار مي كنم .

مي خواهم به دل كوبه هاي من گوش بسپارند و همراه

من چرخ بزنند ، همه آوازهاي خفته در رگ درختان خوابزده!

اي همه من ! كجا مي گريزيد؟! عشق سهم ماست!

اين دست را هر جا به سمتت جاودانگي را پيشكش مي كند

بگير و رها مكن!تب كن و در تب بسوز !

اين لقمه هاي نور بايد كه حنجره ات رابسوزاند ،

تا نسوزي طعم گواراي عشق خنكت نخواهد كرد.

ماه من! وقتي كه تنهايي مجالي شد تا تو را بيابم ،

وقتي سكوت شبانه ام فرصتي شد تا صداي قدم هاي نوراني ات

را بيابم ، وقتي دور از هاي و هوي مشغله ها بر قلبم فرود آمدي،

از آن پس دريافتم كه زندگي خط فاصله اي است از اين جا

تا ابديت ، لحظه ها كوتاه نيستند و هر لحظه با حضور

عشق عمري به بلنداي عمر زمينيان دارد و قدرتي

به عظمت خواستن و توانستن...

ما من! پس از امروز دريافتم ، زندگي معجزه حيات است،

زندگي با كلمه هاي من ساخته مي شود و هر كلمه اي

ردپاي معجزه اي است . پس مي توانم زيبايي را با كلماتم

بيافرينم ، هرگاه كسي خشم داشت بدانم به نوازش و كلام

مهر آميزي نيازمند است ، هرگاه كسي نوميد بود به كلماتي

كه سپاس اورا ابراز كنند محتاج است ، هرگاه كسي حسد

مي ورزيد نياز دارد كه ديده شود ، اكر كسي شاكي و گله مند

بود نياز دارد شنيده شود ، اگر كسي تلخ بود نياز دارد

مهرباني دريافت كند ، واگر كسي ستم مي كند نياز داشته

دوست داشته شود ،اگر كسي بخل مي ورزد بايد كه بخشيده شود

و همه اين سايه ها در روح و روان ما نياز دارند كه عشق

بر آن ها چون باران ببارد ،ببارد و ببارد...                                         

ماه من! از امروز دريافتم كه زيبايي را نمي توان

حبس كرد، زيبايي در پي آشكار شدن و ديدن است،

اگر خودت را حبس كني ، يعني زيبايي درونت را نمي شناسي

اگر جرات عاشق شدن و مهر ورزيدن نداري ، يعني نمي داني

چه جاذبه هايي در انتظار ظهورند!پس به دنبال تپش هاي

دلت برو ، و از هر اتفاق و حادثه زيبايي ياد كن از

همخواني باد با آواز كلاغ ها ، از فرو چكيدن قطره هاي آب

ار ناوداني بر ديوار ، از خطوط به هم پيوسته كف دستهايت ،

از صداي وزش بي صداي برف بر پيكر درختان لخت ،

از ريشه هاي زنده در خاك ، از هر تصويري كه ديدن آن تو را

حساس تر و لطيف تر مي كند.از هر آن چه هست و ديده نمي شود!

ديده مي شود ،گفته نمي شود ، گفته مي شود و شنيده نمي شود!

اين گونه به زيبايي درونت هدايت مي شوي و زيبايي تو را

به تپش هاي عاشقانه زندگي هدايت مي كند،

 و سايه غم ها را به پرتو نور مباركش مي زدايد.

ماه من! دلم تو را مي خواهد.مرا به ديدارت مانوس كن !

تو صدايم زدي ! صدايت را شنيدم .تو را كه از هميشه زيباتري،

تو را به همه مشتاقان پيشكش مي كنم ،

ماه من وقتي كه تو آمدي ،وقتي كه تو آمدي...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط اشک شمع ، مطرب عشق  | 

عشق زیباترین واژه هاست

به نام سکوت و عشق که زیبا ترین واژه هاست 


می دانم که هر چیزمالکی دارد و تو بدان که مالک قلب


و روح و جسم و وجودم هستی.....


می دانم هر چیزی در این دنیاست زیباست و تو بدان


که زیباترین منی......

می دانم که هر دیاری سلطانی دارد و تو بدان که


سلطان شهر قلبمی...

هر شعر و نوشته ای را که در وصفت بگویم کم است 


و بدان همیشه به یادت بودم، هستم و خواهم بود

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 9:30 قبل از ظهر  توسط اشک شمع ، مطرب عشق  | 

دوری

سلامی به وسعت فاصله ها......

دیروز که می خواستم برایت نامه ای بنویسم نمی دانستم از کجا شروع کنم واز چه بگویم که ناراحتت نکند.از تنهاییم بگویم .یا از دوریت که چگونه تابش می اورم .یک لحظه چشمم به نامه ات افتاد همان نامه اخری که برایم نوشته بودی.با اینکه نامه ات را از بر بودم ولی باز به سرم زد که بخوانمش می گویند نامه دوست هزار بار هم بخوانی شیرین است.نامه ات را که باز کردم احساس کردم تمام اتاقم پر از عطر تو شد آنقدر بی تابت شدم که برای دیدنت هوس پر کردم .مانند گنجشک کوچکی که در قفس اسیر شده وخود را به در ودیوار می کوبد تا شاید روزنه ای برای آزادی بیابد.لحظه ای خودم را محبوس در چهار دیواری اتاقم دیدم.بهترینم تو بگو چگونه دوری ات را تاب آورم هیچ سر گرمی ودل مشغولی نمی تواند لحظه ای مرا از یاد تو غافل کند. زیرا تو تمام دل مشغولی این قلب بی تابم هستی .آیا تو هم شنیده ای که می گویند:چیزی که زیاد تکرار شود از ارزشش کم می شود. پس چرا هر بار که یاد تو را در ذهنم مروز می کنم گویا احساس تازه ای در من زنده شده .دوباره آتش تازه تری در جانم شعله می کشد وانقدر زبانه می کشد که تمام وجودم را می سوزاند .آری حتی این فاصله ها هم هرگز نمی توانند ذره ای از عشق تو را در دلم کمرنگ کنند .چون تو بزرگی به وسعت فاصله ها.

تقدیم به ..........

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط اشک شمع ، مطرب عشق  | 

شعر دلتنگی


شعر سرد قلب مارا هیچ کس باور نکرد

درس شیرین محبت را کسی از بر نکرد

ترس احساس خزان برجان من افتاده بود

هیچکس امابه حسم چشم دل تر نکرد

خسته از نامهربانی غرق ماتم شددلم

یک نفر این خستگی را از تن من در نکرد

خلوتم دیگر ندارد رد پای اشنا

در رفاقت هیچکس با قلب تنها سر نکرد

من به جرم شاعری عاشق پاییزم ولی

یک نفر این عشق را در باورم گوهر نکرد

شاخه های یاس قلبم خشک شد اما  رفیق

هیچ کس تقدیم قلبم شاخه ای دیگر نکرد

شعر دلتنگی سرودم بس که بودم بی قرار

شعر من هم اندکی از داغ دل کمتر نکرد

در حریم باورت گر شعر من افسانه بود

شعر غمگین«ترانه»را کسی باور نکرد

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط اشک شمع ، مطرب عشق  | 

دلم به حال سادگی خودم می سوزه

دریایی چشمانم طوفانی است وچنگال قلبم را می خراشید.جغد تنهایی بر ویرانه ی لحظه هایم نشسته ومن با سر انگشت خیال تصویر تو رو را ترسیم می کنم.اشتباه نکن!دلم برای تو تنک نشده.دلم برای لحظه هایی تنگ شده که تو انها را از من گرفتی!دلم برای روزهایی تنگ شده که هیزم تردید را در آنها ریختی .اتش زدی.دلم برای سد نفوذ ناپذیر ی تنگ شده که به خاطر تو آن را شکستم!دلم برای خودم تنگ شده.برای غرورم برای آرزوهایم برای رویاهایم!وقتی آمدی .وقتی با صدای لرزان از عشقی گفتی که از مدتها پیش در دلت خانه کرده.وقتی از قلبت گفتی که اسیر عشق من شده.وقتی از لحظاتی گفتی که با یاد آن عشق .به هم گره میزدی :وقتی از احساس گفتی ومحبت ومهر ....نمی دانم چرا باور کردم؟نمی دانم چرا سد غرورم را شکستم ودروازه های قلبم را گشودم تا وارد شوی:نمی دانم چرا گذاشتم لحظه هایم جولانگه خیالت شود؟باور کن در تمام آن لحظات حسی به من می گفت که اشتباه می کنم .اما من گمان میکردم که راندن تو شکستن قلب تو وانکار عشق تو چنان گناه بزرگی است که هرگز بخشوده نخواهم شد .با خودم جنگیدم .باعقلم.با رویاهایم.با ایده آل هایم وبا قلبم جنگیدم .فقط به خاطر اینکه قلب تو رانشکنم.تردید لحظه هایم را به اتش کشید.اما جنگیدم .من با ایمان به عشقی که ادعایش را داشتی .از تمام خواسته هایم گذشتم .اما چه ساده بودم من !تو مرا نمی خواستی.بلکه می خواستی آن چیزی شوم که تو می خواهی.اما وقتی تضادها آشکار شد .وقتی فهمیدی من عروسک شب خیمه بازی نیست:وقتی فهمیدی من هم آدمی هستم با عشق .روح واحساس.آشکارا گفتی که می خواهی تغییر کنم.من هیچ نگفتم .وقتی موفقیت هایم را دیدی.گفتی بهتر است زن خانه نشین بشود.باز هم سکوت کردم چون عشقت را باور داشتم .

اما آن روز .......

آن روز اشکارا گفتی که اشتباه کردی ..گفتی که به درد هم نمی خوریم....گفتی که دو قطب مخالفیم..... گفتی که زود بوده که مسئولیت  زندگی را برعهده بگیری!گفتی که اصلا عشقی نبوده!گفتی بیهوده خودمان را فریفته ایم.گفتی بهتر است هر کدام برویم پی زندگی خودمان !ومن ....می شنیدم ومی شکستم ....می شنیدم وخرد می شدم ....می شنیدم وبه خودم .به ساده گی ام وبه حماقتم می خندیدم .یاد حرفهایت افتادم که می گفتی :<زندگی بی تو برایم بی معناست> یاد عشق افتادم که راحت زآندم می زدی ویاد ....خواستم بگویم :«پس چه آن همه احساس وابراز عشق ؟»پس کجا رفت آن عاشقی که صدایم نوای دلنشین لحظه هایش بود وچهره ام تصویر زیبای زندگی اش ؟»خواستم بگویم :«که از من ترس شکستن دل تو .از خودم گذشتم:اما تو بی پروا .قلبم را .غرورم را وخودم را شکستی !چگونه نهراسیدی  از ناله حزین کودک قلبم.که سیلی جفایت .گونه اشرخ کرد واشکش را جاری !»نمی دانم !نمی دانم چی شد....اما دانستم که سزاوار صداقتم نبودی.تو که حتی با خودت وقلبت صادق نبودی !فهمیدم که عشق در دست تو .همچون  دشنه ای است در دست کودکی....که دست اخر با آن خودش را نابود می کند.البته بعد از آنکه قلب های زیادی را مجروح کرد .فهمیدم که کلام عاشقانه واز عشق گفتن برای تو مثل یک شوخی است وبه بازی گرفتن قلبها برایت سرگرمی است!برایت ارزوی خوشبختی کردم از صمیم قلب !اما امیدوارم اگر بار دیگر به سراغ عشق رفتی .صداقت را هم با خود ببری.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط اشک شمع ، مطرب عشق  | 

نخستین شکل عشق

خدایا.کاش شنبه ها از دستهای تو شروع می شدند وسراسر دنیا به رنگ حرف های تو بود.کاش کسی ترانه هایی را که در لابه لای اسمان پنهان است می دید .کاش بارن صبحگاهی کلمه به کلمه دفترم را می شست.خدایا.قلبم کوچک است وهیچ دریایی نمی تواند از ان عبور کند وپرندگان نمی توانند شادمان در ان آشیان بگیرند .پاهایم به بن بست رسیده اند وپیراهنم عطر خوش دوست را گم کرده است.

خدایا.دلم می خواهر چنان تو رو ستایش کنم که همه انگشت به دهان بمانند وسنگهای خارابه وجد بیایند وشاخه های خشک ونیمه سوخته شکوفه کنند وهمه اشیا شاعر شوند.

خدایا .شبهای تیره را از من مگیر!می خوام زیر سایه کائنات بنشینم ویک عمر با ماه وستارگان حرف بزنم واز فرشتگانت نام بزرگ تو رو بپرسم وبر دیوار غارهای غریب.نخستین شکل عشق را نقاشی کنم.

خدایا.از لحظه های مغروری که تو رو از من دریغ می کنند واز ابرهای لجوجی که روی تو رو می پوشانند واز رود خانه های سرکشی که به سوی تو نمی ایند.بیزارم .برای عاشق شدن نیازی به بهانه ندارم همین که بدانم شکوهمند تو چه طعمی دارند .خدایا.اگر از تو نگویم .اگر خورشیدها را به خوابهای طولانی ام راه ندهم.اگر کوهستانهای معجزه را به باغهای خیال بنرم .اگر آینه های زنگارگرفته را به یاد تو پاک نکنم .کلماتم اتش میگیرند وروح اندوهگینم آرام وبی صدا خواهد شکست.

خدایا .به من بگو با این همه دیوار وخار وریشه های فرو رفته در لجنزار چگونه می توان عاشق ماند وملکوت را در گلبرگ یک شقایق دید واز رهگذران بی چتر مانده در باران .نشانی بهشت را پرسید؟..

 


+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 2:0 بعد از ظهر  توسط اشک شمع ، مطرب عشق  | 

تقدیم به عاشقان

میدانم که نمیدانی...!

میدانی که خیلی دوستت دارم ، میدانم که نمیدانی بیش از عشق بر تو عاشقم....

میدانی که بدون تو زندگی برایم پوچ است ، میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر زندگی

وجود ندارد....میدانی که بدون تو عاشقی برایم عذاب است ،
 
میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی  نیست برای عاشق شدن....

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب می شود ،

میدانم که نمیدانی بدون تو دیگر لحظه ای باقی نیست برای ادامه زندگی...

میدانی که همه فکر و زندگی من تو شده ای و تمام لحظه ها نام تو را در قلبم زمزمه

میکنم ، میدانم که نمیدانی از زندگی برایم عزیزتری ، زندگی در مقابل تو برایم کم

است تو دنیای من شده ای عزیزم...

می دانی که تو لایق این قلب عاشق منی ، میدانم که نمیدانی تو لایق تر از آن

هستی که تصور میکنی!میدانی که بدون تو من تنهای تنهایم ،
 
میدانم که نمیدانی آن زمان تنها تر  از من دیگر تنهایی نیست!

می دانی که خیلی بیقرارم و انتظار میکشم که به تو برسم و تو را در آغوش خود

بگیرم,  میدانم که نمیدانی از این انتظار دیگر خسته و دلشکسته شده ام...

می دانی که از این دوری و فاصله در بیشتر لحظه ها چشمانم خیس است ، میدانم

که نمیدانی دیگر در اعماق چشمانم اشکی نیست!

میدانی که آرزو دارم دستانت را بگیرم ، تو را در آغوش خود بفشارم ، بر لبانت بوسه

بزنم و به تنها آرزویم که رسیدن به تو می باشد برسم اما میدانم که نمیدانی تو همان

آرزوی منی!نمیدانی که بعد از تو به آن دنیا سفر خواهم کرد ،

می دانم و میدانم بعد از تو دیگر حتی مجالی برای نفس کشیدن نخواهد بود....

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 12:5 بعد از ظهر  توسط اشک شمع ، مطرب عشق  |